ریال نیوز : اسرائیل تلاش کرد آمریکا را به لبه درگیری بکشاند، اما ترامپ حاضر نشد ریاستجمهوریاش را خرج دستورکار امنیتی تلآویو کند. او به اسرائیل امتیاز داد، حمایت سیاسی و مالی را افزایش داد، اما از خط قرمز جنگ عبور نکرد.
آنچه در مقطع تشدید حضور نظامی آمریکا در خلیجفارس رخ داد، نه «آمادگی واقعی برای جنگ»، بلکه نمایش کلاسیک قدرت در سنت سرمایهداری متأخر آمریکا بود؛ نمایشی که بیش از آنکه ریشه در دکترینهای نظامی داشته باشد، در ذهنیت یک تاجر نیویورکی شکل گرفته بود که سیاست خارجی را همانگونه میفهمد که قراردادهای املاک را:
تهدید کن، قیمت را بالا ببر، و در نقطهای که معامله بهصرفه است، عقب بکش.
دونالد ترامپ اساساً یک جنگطلب ایدئولوژیک نبود. او نه نئوکان بود و نه فرزند پروژه «خاورمیانه بزرگ».
ترامپ نماینده بورژوازی مالی رسانهای آمریکاست که جنگ را تنها تا جایی میپذیرد که سود قطعی و فوری داشته باشد. ایران اما، دقیقاً نقطه مقابل این منطق بود: جنگی پرهزینه، بیپایان و فاقد دستاورد اقتصادی روشن.
لشکرکشی آمریکا به خلیجفارس، اعزام ناوها و بمبافکنها، و لفاظیهای پرطمطراق کاخ سفید، بیش از آنکه نشانه تصمیم به جنگ باشد، ابزار چانهزنی در چارچوب سیاست لبه پرتگاه بود؛ سیاستی که ترامپ آن را نه از کتابهای روابط بینالملل، بلکه از اتاقهای مذاکره بازار املاک آموخته بود. او میخواست هزینه روانی را بالا ببرد، اما هزینه واقعی را نپردازد.
در نقطه مقابل، ایران بهجای ورود به بازی جنگ لفظی، راهبردی هوشمندانهتر را برگزید:
افزایش هزینه جنگ بدون شلیک مستقیم.
پیام تهران روشن بود؛ جنگ با ایران نه یک عملیات محدود، بلکه زنجیرهای از بحرانهای امنیتی، اقتصادی و انرژی در کل منطقه خواهد بود. از پایگاههای آمریکا تا بازار جهانی نفت، هیچچیز مصون نخواهد ماند.
این همان جایی بود که محاسبات ترامپ تغییر کرد. جنگ با ایران یعنی:
– شوک به بازار انرژی
– بیثباتی بورس آمریکا
– افزایش قیمت سوخت
– و در نهایت تهدید مستقیم مهمترین سرمایه سیاسی او: «اقتصاد قوی» در آستانه انتخابات
ترامپ میدانست که رأیدهنده آمریکایی، بهویژه طبقه متوسط سفیدپوست، برای «جنگ در خاورمیانه» پای صندوق نمیآید. تجربه عراق و افغانستان هنوز زخمی باز در حافظه جمعی آمریکا بود. هیچ رئیسجمهوری نمیتواند همزمان وعده رونق اقتصادی بدهد و کشور را وارد جنگی کند که پایان و سودش نامعلوم است.
در این میان، نقش اسرائیل را نمیتوان نادیده گرفت. اسرائیل، برخلاف آمریکا، با منطق «هزینه–فایده اقتصادی» به ایران نگاه نمیکند. مسئله برای تلآویو، مسئله بقا و برتری منطقهای است. از این منظر، جنگ پیشگیرانه به قیمت بیثباتی منطقه یک گزینه قابلدفاع است. اما تضاد دقیقاً همینجاست:
آنچه برای اسرائیل یک ضرورت امنیتی است، برای آمریکا یک کابوس اقتصادی و سیاسی است.
اسرائیل تلاش کرد آمریکا را به لبه درگیری بکشاند، اما ترامپ حاضر نشد ریاستجمهوریاش را خرج دستورکار امنیتی تلآویو کند. او به اسرائیل امتیاز داد، حمایت سیاسی و مالی را افزایش داد، اما از خط قرمز جنگ عبور نکرد. این تفکیک، نه از سر انساندوستی، بلکه از سر محاسبه سرد قدرت بود.
در نهایت، عقبنشینی ترامپ از گزینه نظامی، نه نشانه ضعف، بلکه اعتراف ضمنی به این واقعیت بود که ایران پروژهای نیست که بتوان آن را با شوک نظامی مدیریت کرد. هزینهها بیش از منافع بود و تهدید، کارکرد خود را انجام داده بود.
ترامپ جنگ را نمیخواست؛ او «اثر جنگ» را میخواست و وقتی دید این اثر میتواند علیه خودش عمل کند، مسیر را بهسمت گفتوگو تغییر داد.
این نه پیروزی دیپلماسی اخلاقی بود، نه شکست ماشین جنگی آمریکا؛ بلکه نتیجه تلاقی سه عامل بود:
بازدارندگی فعال ایران، منطق سود–زیان ترامپ، و تضاد منافع آمریکا و اسرائیل.
و دقیقاً در همین شکاف است که سیاست واقعی، نه آنچه در بیانیهها گفته میشود، خود را نشان میدهد.
والسلام
✍️نویسنده : علی علیزاده